نویسنده :
شیرین - ساعت ۱۱:۱۸ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱
دارم یواش یواش بارم رو می بندم
می خوام برم
می خوام از اینجا برم
نمیدونم کی؟
ولی اینو میدونم که دارم میرم
نویسنده :
شیرین - ساعت ۱٢:۱٦ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦
وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی تا با تو بگویم غم شبهای جدایی
بزم تو مرا می طلبد آمدم ای جان من عودم و از سوختنم نیست رهایی
با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی
ای وای بر آن گوش که بس نغمه این نای بشنید و نشد آگه از اندیشه نایی
افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع در آینه ات دید و ندانست کجایی
آواز بلندی تو و کس نشنودت باز بیرونی از این پرده تنگ شنوایی
در آینه بندان پریخانه چشمم بنشین که به مهمانی دیدار خود آیی
بینی که دری از تو به روی تو گشایند هر در که بر این خانه آیینه گشایی
چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفتست خوش باد مرا صحبت این یار سرایی
ه.ا.سایه
نویسنده :
شیرین - ساعت ٤:۳٦ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۸
چرا اینقدر امروز دلم تنگه؟!!!!!
نویسنده :
شیرین - ساعت ٤:٢۳ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱
وقتی با من حرف نزدی
دلم پر اشک شد و
اول بهار برف اومد...
نویسنده :
شیرین - ساعت ۱۱:٤٩ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٦
ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی نرود از یادت
درشگفتم که درین مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت
شادی مجلسیان در قدم مقدم تست جای غم باد مرآن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقه ات بازآورد طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت
نویسنده :
شیرین - ساعت ۱۱:٤۸ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
ای دوست ما را مترسان ز دشمن
ترسی ندارد سری که بریده ست
آخر مگر نه ، مگر نه
در کوچه ی عاشقان گشته ام من ؟
*
من سایه ام را چو خود مست کردم
همراه آن لحظه های گریزان
از کوچه پسکوچه ها بازگشتم
با سایه ی خسته و مستم ، افتان و خیزان
مستیم ، مسیتم ، مستیم
مستیم و دانیم هستیم
ای همچو من بر زمین اوفتاده
برخیز ، شب دیر گاهست ، برخیز
دیگر نه دست و نه دیوار
دیگر نه دیوار نه دست
دیگر نه پای و نه رفتار
تنها تویی با من ای خوبتر تکیه گاهم
چشمم ، چراغم ، پناهم
من بی تو از خود نشانی نبینم
تنهاتر از هر چه تنها
همداستانی نبینم
با من بمان ای تو خوب ، ای بیگانه
برخیز ، برخیز ، برخیز
با من بیا ای تو از خود گریزان
من بی تو گم می کنم راه خانه
با من سخن سر کن ای سکت پرفسانه
ایینه بی کرانه
اخوان
نویسنده :
شیرین - ساعت ۱٢:٢٩ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩
برآنم
تا تلخی تمام دوری هایمان را
به خاطر تو و با یاد تو تحمل کنم
تا روزی که رها از هر دغدغه و آهی
تمام لحظه هایم با تو شیرینتر از هر شهد شود
برایم بمان ای تو خوب
ای همراه
من ماهی آب های بیکرانم
مرا در تُنگ تَنگی اسیر کرده اند
در اقیانوس بی انتهای وجودت
شنا کردن را به یادم بیاور
نویسنده :
شیرین - ساعت ۸:۱٧ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۸
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
*
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
حمید مصدق